روزنه

هدف تربیت و تعلیم است به شیوه ی پیامبران و خدا پسندانه

ای یاور آن روزهای بهارم...

ای صبور...

ای مهربان مادر...

بدان...

در شبهای سرد زمستانی عمرت...

همراه تو خواهم بود...

بی گمان...

و بشوقست این...

پس...

آسوده باش و ...

شادمان اینک...

دوستت دارم مادرم ...

روزت مبارک...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

و گریان همی...

آری...

ز یاد برده ام و ...

هیچ نمی دانم...

اما...

گویند:

...چو مرا بزاد مادر...پستان بدهن گرفتن آموخت...همراه من شد پا به پای...هم آمدن و ...هم شدن آموخت...

نک شانه ی من مقام توست ...

عزیزم...مادرم...

نه...نه...شانه که سهلست جان من...

تاج سرم...

آری...

همان بالا ...

هم جایگه و ...

هم...منزل توست...

روزت مبارک مادر...

تولد حضرت فاطمه(س)...دخت پیمبر... بر تمامی رهروان راهش مبارک باد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

والمسلمین والمسلمات...

و جمیع امواتنا...

بهذااللیل...

و هذه الساعه...

و هم آن تازه گذشته ی امید وار را...

قدیمیا میگفتن دستشون از زمین و آسمون کوتاهه...

فشار قبر و ...

خلاصه سخته...

همچین درست و حسابی هم سخته...

خدا همه مونو انشائالله هوامونو داشته باشه ...همین...

آری ایرج ...

تو را هم نبشتم...

و همه ی اسیران خاکش را...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

دنی میگه:"

"40 روز اگه بتونی نیای نت...

اونوقت میتونی ترکش کنی این آمدن رو"...!!!

همسر بانو هم دقیقآ همینو شرط کرده...

خلاصه اگه شرطو ببازم...

باید 40 روز روزه ی سکوت بگیرم...

سخت که سخته...

معللللللللللللللللللللللللم و سکووووووووووووووووووووووت!!!!تعجب

اصلآ امکان نداره...

اونم تو این موقعیت که همه بیدارن...!!!

ولی...

قول دادیم دیگه...

سر قولمونم هستیم و باید باشیم...

یعنی تو مرامنامه مون نیست (این)...

بد قولی رو میگم...

به پدر بزرگ پیر قصه های کودکی هم ...

یه زمانی...

یه قولی دادیم...

پاشم وایسادیم...

و هستیم...

الانم باز همسر بانو گیر داد که گیر داد...

تاااااااااااااااااااااا رسوندش به اینجا...

هر چی خدا بخواد...چشمکقلببازندهبای بای

البته تا 24 ساعت وقت مسابقه مون ادامه داره و...

امیدوارم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

اوه اوه اوه...پدر مادر بگرید...

اولش که اینجوری شروع شد...

ببینیم ختمش به کجا میانجامه...

انشاالله خیر خواهد بود...

حتما خیره...

تقصیر این همسر بانویه...

باور کن راس میگم...

ما راه خودمونو میریمااااااااااااا...

میاد و ...

به رخ میکشه آمار بازدیدشو...

انگشتشو برام ای...ن...جو...ری میکنه...

مث اون خانم مدیره...!!!!!!!!!!!

ع ع ع !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و اگه نشه...

همون دیگه...

گفتم که...

پدر مادر بگرید...سوال

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

خوبه دیگه...

یه تخته سیاه دیگه...

میریم اونجا...

همچین با خیال راحت...

روی تخته سیاه خودمون می نویسیم...

خیلی هم خوبه ...

شما هماگه خواستی بیا اونجا...

البته اونجا...

دیگه باید اسم و رسم داشته باشی...

گفته باشم...

اگه اومدی ...

آآآآآآآآآآآآآآآره ه...

با هویت باید باشی...

زبان

شورای عالی انقلاب فرهنگی هم خسته نباشن جملگی...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

حق داشته بابا بنده خدا...

حق داشته سرشو بکنه تو چاه...

خداییش حق داشته...

من خیلی وقته به این فکر می کنم...

که چطور ممکنه یه نفر اونقدر نادان باشه...

باور کنین جدی میگم بچه ها...!!!!!!

موندم ...!!!!!!

باور کنین موندم ...!!!!!!

بابا اونا دیگه چه جور موجوداتی بودن...

یه عده ی دیگه شون باز...

اون خیلی قبل ترا...

از دل کوه...

شتر می خواستن...!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شتر از دل کوه خواستن هم ...

آخه شد آرزو ...!!!؟؟؟

اییییینننننننننهمه شتر...

دور و برتون...

توی صحرا ها ...

فراوون و ول!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اونوقت مث یه بیمار...

شتر         از دل کوووووووووووووووه میخواین؟؟؟؟؟!!!!

اونم باز برای پیامبر خدا شرط میذاشتن که...!!!!!!!

سرخ مو باشد و...!!!!

چمیدونم...!!!

یه سری چرت و پرت...!!!

اینجوری باشه و...!!!

اونجوری نباشه شترش؟؟؟!!!!!!

بابا ...

بابا...گفتم که همینجا واقعآ سوزنم گیر کرده...!!!

بابا...جدآ باید چی بگیم بهشون؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

ایول که نمیشه گفت...

اصلآ هیچچچچچچچچچچچچچچچی نمیشه برای رفتارشون گفت...

جدآ هاااااااا...

دقت کنین...

بگیم بابا دمتون گ...که خطاست...از نوع فاحش و آشکار...

شما به اون مردم چی میگین...

آیا فقط جاهلشان ...اگرخطاب کنیم... کفایت میکند...؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

تو قبول نمی کردی...

دیدی که داره می شه ...

یعنی...

من که خیلی وقته میگم شده...

خودتم اینو خوب میدونی...

آخه دوستان...

همسر بانو ی ما...

مدتیه...

یعنی دقیقآ...

یه جورایی از همون فردای بله گفتنش ...

هی میگه نمیشه نمیشه...

هی ساز مخالف کوک میکنه...

حالا یه جورایی میخواد اگه اونجوری بشه... قبول کنه که شده...

خلاصه امشب رکورد بازدیدامون...

خیلی چیزا رو ثابت میکنه...

ع ع ع ...

برا یه مرد ...

خیلی افت داره بانو...

بچرخ تا بچرخیم...

تعجباز خود راضی

خدایااااااااااااااااااا

دریاب...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

میگفتن تو اگه خیلی باسوادی ...

بگو ببینم موهای سرمون...

تعدادش چن تان؟!!!!!!!!

جددددددددددددددددآ که...!!!!!!!!!!!!!

واقعآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ که...!!!!!!!!!!!!!!!!!

ع ع ع ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب بایدم سرشو میکرد تو چاه دیگه ...

یعنی خداییش یه جورایی حق داشت بنده خدا...

نداشت؟؟؟؟؟؟؟؟

ع !!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بی انصافی نکن دیگه سینا...!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

شایدم از نوع عظماش...

یه مرد بزرگ بود اون قدیما...

که خیلی گریه می کرد...

اینقدر...

که یه عده ای ...

هرگز نفهمیدن چرا اینقدر اشک می ریخت...

حتی یه عده از نزدیکاش هم ...

متوجه نبودن چرا سرشو میکنه توی چاه و گریه میکنه...

آره دانش آموز گلم...

آره سینا جون...

آره محمد کیان...

آره کوچولوی نازم...

یه عده ی کمی  هم...

توی اون زمونه ...

بهش میگفتن امیر مومنان...

شیر خدا هم میگفتنش...

دیگه ...

دیگه...

اسدالله...

اون میگفت:

"بیاین از من بخواین ...

تا بهتون بگم ...

چطور میشه از آب دریا ...

خونتونو...

روشن کنین...

یعنی همین ژنراتور...

همین سد...

همین برق...

همین انرژی پاک...

همین برق هسته ای...

و خیلی چیزای دیگه...

...

اونوقت اونا با جهالت می پرسیدن...

...

...ببخشید زود میام

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

پس بنامش...دل شکستهتشویق

امشب فقط باید بیشترین بازدید رو داشته باشم...

البته این خانومی هی رکوردشو به رخ میکشه...

راه نداره...

جدی میگم...

نه... نمیشه ...

باور کن نمیشه...

تا حالا پیش همسر بانو کم نیاوردیم ...

اینبار هم به حول و قوه ی الهی کم نمیارم انشاء الله...

ع ع ع ...

میگه من هفت تا...

تو یکی بازدید داری...

خلاصه...

بازم...

و یه بار دیگه ...

ما رو به مبارزه ای نرم طلبید این خانومی...

آخ ببخشید... شرمنده دوستان...

ببخشید...

من فقط برم نماز زود میام...

امشب باهاتون میمونم...

خلاصه هستیم دیگههههههههههه...

مگه اینکه یکی عجیر کرده ی این خانومی...

بازم مث اون دفعه... از این دیوار آتشین... رد شه و...

بیاد ناکارمون کنه...

اونشم قشنگه خانومی...

عملیات انتحاری این مجاز هم با مزه اس...

بیا...

بیا که نرمش...هم باحاله...هم خوبه...

قویتر میشیم...

هر دومون...

یه بزرگی از خودتون میگه:

"قویترم خواهد ساخت آنکس که مرا نکشد..."

پس بیا...

بیا که خوب می آیی...

بیا...جانم بقربانت...

ولی حالا چرا...

بیا...و نه نرم و آهسته...

تو اینبار...

هر گونه که خواهی بیا...

بیا که...

می خواهم ترک بردارد امشب...

چینی نازک تنهایی من...

نکشیم...

اما بیایم...

و تاملی و تحملی...

ما را بسنده می کند درین مجاز...

مبحث امشبمون هم ...

...

...

امشب ...

...

ام...شب...

حالا برم نمازمو بخونم...

زودمیام...

میام و... یه اندیشه و فکر خوب رو دنبالشو می گیریم ...

ببینیم به کجا میر سیم...

ع ع ع...

من یکی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همسر بانو 7 تا بازدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی به آقای پوتین یه تبریک ویژه ی ویژه میگم...

که مردمش اینهمه دوسش دارن...

تعجبتعجبتعجبتعجبتعجب              تعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

فعلآ...خجالت

قلبچشمکمژهسوالمتفکرخوشمزهاز خود راضی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

اولیا بعضآ سعی و تلاششان اینست...

که کودکشان بسیار دقیق...

و اتو کشیده بنویسد...

بدون یک دندانه کم یا یک واو زیادی..

و تاکید می کنند نقطه ها را دقیق و سر جای خود بگذارد...

بیاد داشته باشید...

کودک کلاس اول...

همچون آن کودک 10 ماهه...

که افتان و خیزان...

راه رفتن می آموزد...

او هم امسال، سال اوله که به مدرسه پای گذاشته...

راحتش بگذارید...

و اینقدر مواظب نوشتارش نباشید شما...

می گویی دانشگاه...

حالا کو تا دانشگاه...که اینهمه عزمتو جزم کردی...

راستی مادرش!!!

من اون نامه ای رو که داده بودی تا کودکت به من برساند...

نتوانستم بخوانم...

چون غلط املایی بسیار داشت ...

و هم بسیار بد خط بود...

برای خودت کاری بکن...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

می خواهد بشود...شاید بشود...یعنی دارد می شود...نمی شود؟!...ع...نه نه می شود...وااااای نمیدونم...کلاسم اولست و زده ام در جا...ولی...ولی...می شود می شود...یعنی احتمالآ که بشود...حتمآ می شود...فقط...فقط...اندکی صبر سحر نزدیکست...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

خوبه دیگه...

خیلی هم خوبه...

اما در کنار این...

و در کنار اینا...

بهتر خواهد بود...

یک روز هم...

از برای تهیه ی صبحانه مان...

خودمان قالب پنیری خریده...

و جویای احوالش شویم ما...

آری ...

ما که مسئولیم بخریمش...

تا ببینیم از چه رو این زندانی...

اندرون قالبش اینگونه حقیر گشته...

و کوچک...

و در یابیم دلیل اشک هایش را آنجا...

که قالبش از اشک لبریز گشته و...

ما بی خبریم...

گفتم قالب پنیر...

یاد آن زاغک افتادم و ...

آن مهربان معلمم...

که آن روز ...

همه را از بر میخواست...

از ما...

و فقط می گویم ...

ای معلم عزیزتر از جانم...

روزت مبارک...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

آنها که در سازمان آموزش وپرورش تصمیم گیرنده اند...

اگرمهره ها را صحیح و سر جای خود نچینند...

کودکان امروز را...

که غرق در شادی و...

بازیهای کودکانه اند...

و از آینده ای که...

ما برایشان خواهیم ساخت... بیخبرند!...

کیش و مات کرده اند!...

بیایید بپذیریم...

اگر یک وزیر در جای خود...

و یک سرباز هم...

همان جایی قرار گیرد که باید باشد!...

آنجاست که میتوان امیدوار بود تا بتوانند از شاهشان محافظت و مراقبت کنند!...

***********************************

که شاه بازی ما در این صفحه ی شطرنج...

همین کودکانند!

من هم یک سرباز...

تو کیستی؟؟؟

***********************************

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

روزی...
جنابی ...
به کوی جنابان ...
گذرش فتاده بحادثه...
جناب...
جنابان را...
در نظر خود...
مشتاق یافت و...
هوادار همی!!!
پس...
به منزل وی درآمد...
تا عطشی...
بنوشیدن چایی...فرونشاند...
جناب ...
بنشسته بر کرسی...
اندر غور آن موی سپید تک بود و...!!!
هم ...
در اندیشه ی آراستن کلماتی...
و جملاتی...
از برای تزیین کلامش...
تا بدان آراستنش...
تقدیری و...سپاسی!!!
که ناگه جنابان...
اندرون درگاهی مطبخ...
مجمعه زدستش فتاده و...
دو دست بر سر...
کز چه روی بر مبلمان بنشسته ای...فرود آی...
فرود آی که اگر او بیاید...
جوابش چه دهم...
جناب...
تا بشنید وصف الحال آن مستتر...
وان نکره...
پای برهنه...
دوان...
ترک گفت منزل آن مشتاق را...
و عطشان... باز...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

 بهاری دیگر...
در راهست...

و ابرهای آبستن...

در مسیری صاف و هموار تر اینبار...

به تاخت می آیند ...

تا به طبیعت بی جان و قلب آدماش...

جانی دوباره ببخشایند...

آری ...

"بهاران"...نوید زندگانیست...

کاش او هم بیاید ...

تا با حضوری گرم و نورانی ...

به جسم و کالبدما...

و هم بروح آزرده ی ما آدما...

بدمد به یکباره ...

آن دم مسیحائی اش را...

چه اونا که منتظرند و...

آبی اینجا...

و هم اونا که غافلند و بیرنگ ...

درین پایین دستمان!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

در مکتبمان آموختیم...                                 دوستت

که گاه نیاز...                                       دارم

رنگ سرخ آلاله ها هم...!!              ایران

عاری و ...فارغ از رنگست اینجا...!

و فقط یکرنگ مرادست در دم!!!

(آبی)...

و شدیم برنگ مستتر...

شاید روزی بنایمان برین باشد...!

که درآییم جملگی برنگ سرخ آلاله ها...!!!

همچونان او

که فهمیده بود...

کسی چه میداند...

آری...

پرسپولیسی شدن هم...!!!

عشقمانست آنروز!!!

مابقی...بنفشه ایم ما...!!!!!!!!
                                              آبی...قرمز... بنفشه...


                         ما پیروزیم همیشه...                             

ایام بکام...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

نمره ی انضباط همه ی ایرانیا...بیسته!!!

بیست بیست!!!

هم اونا که انگشتشان بیرنگست هنوز ...

درین جعبه ی مداد رنگی...(که مشتمانست آن...)

و هم اونا...

که رنگ آبی را برگزیدند زود...

از برای درانداختن طرحی نو...

و آسمانی همیشه آبی ...!

آری...آبی...

آبی...اما جاودانه اینبار...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

خب حالا...

اومدم بابا اومدم...

عجله نکن...صبر داشته باش...هنوز اول صبحه ها...

یه جوری راه افتادی از خونه اومدی بیرون انگار آخر وقته...

آره خب...

میدونم شلوغ میشه...میدونم الان خلوت تره...

ولی حالا...؟ آخه...

مگه صندوقو آوردن؟!

بریم بریم...

من که میدونم مث قبل باید بریم اونجا منتظر بمونیم تا بیان...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

سلام به همه...

هم اونایی که مدام منتظرن...

و هم اونا...

که منتظر میمونن...

امشب میخوام خواهش کنم از همه ی دوستان مجازم...

همه ی اونا که آدم افریده شدن و...

اشرفند بر مخلوقات عالم...

و خواهش از اونا که...

با سلاح های پیشرفته شان...

دود و آتیش رو...

تحمیل کردن و...

تحمیل میکنن بر بعضی دیگر...

و آن بعضی نیز...

غریبه نیستند البته...

بلکه همنوعمان هستند...

در سرزمین و...

در بلادی دیگر...

حقیر به عنوان یک معلم...

درین هفته...

که بنام معلمست آن...

اندیشه ام اینست...

که دیگر بسست...

بسست جنگ و خونریزی...

بسست برادر کشی و همنوع کشی...

بسست سقوط در ورطه ی مذلت...

براستی...

کدامین حیوان...

از برای بقایش...

همنوع خود را میکشد ؟!! 

مگرآنها...که نسلشان منقرض گردیده اینک...

بیایید اندیشه ای کنیم...

اندیشه ای نیکو...

بلکه نیکوتر...

بیایید شما هم...

همانگونه که ما در خانه هامان هستیم...

برگردید به آن سرا و ...

به آن دیارتان...

برگردید...

تا هم ما...

و هم شما...

اندکی روی آرامش ببینیم و...ببینید...

بدانید...

آن خدایی که...

همگان به حضورش معتقدیم...

                                  و قریب من ورید...

برایمان...

همه چیزآفریده...

به وفور...

تا متنعم و بهره مند باشیم...

پس...

برما و بر شماست که اکنون...

در کنار هم...

و با هم باشیم...

نه مقابل هم...

آری...

در کنار هم...

اما... نه بزور اسلحه!...

و نه آنگونه...که صاحب خانه را آشفته سازیم...

و نه با خشونت!...

بلکه با همدلی...

به او که بزرگ ترینست...

                                       و ‹‹بصیر بالعباد›› است...

آری...

به خودش...

که همدلی ومحبت...

به مراتب بهتر است...

از بغض و از نفرت...

بدانید که اگر گامی در جهت مودت بر ندارید...

بی شک خدایمان عقوبت خواهد کرد...

عقوبتی عظیم...

                                          (و شدید العقاب)...

آن وقت...

زمینمان...

بجهلمان...

هر لحظه گرمترمیشود...

و گازهای گلخانه ای بهانه خواهند بود آنجا...

و  لایه ی اوزون...

و آن گرما و حرارتش...

           که نه از عشقست...!!!

تاب تحمل و ایستادن را...

از یخچال های عظیم الجثه ی قطبی خواهند گرفت...

و  آنجاست که آب اقیانوس ها...

                                       همچون((طیرا" ابابیل ))...

بلای جانمان میشوند ببهانه...

این چه غروریست...

که این اجازه را میدهد به شما...

تا با اعمال ناپسندتان...

جان عده ای بی گناه را...

در سونامی ها و کاترین ها بگیرید!!!!

و بپای خدایش بنامید آنرا...

و قهر طبیعتش...

عجبم از این است...

که هیچکداممان نمیدانیم...

یا نمی خواهیم بدانیم...

که این ،

همان* قهر اله *است بر ما...

و شمایید مسببانش...

شما که زیاده می خواهید...

نمی دانم...

اندیشه است فقط...

شایداگراین کشتار ادامه یابد...

وهمچنان با حدس اینکه...

فلان بن فلان...

در فلان نقطه ی احتمالی...

ممکنست باشد...

آنگونه...

و به مدد آن ویرانگر آهنین...

که از فرسنگها راه دورتر ...

به کلیکی کنترلش می کنید...

خانه های عده ای بی گناه را ...

برسرشان آوار کنید...

آن وقت دیگر...

ممکنست برای خودتان نیز دیر شود...

دیر دیر ...

و آن کلاهک های اتمی...

دیگر به کارتان نخواهند آمد...آنروز...

 و از آن ابزارتان...

که برای خنک نگه داشتنشان...

هزینه های سرسام آوری را میپردازید...

کاری ساخته نیست آنجا...

و آن سیبها...

که تهدیدمان می کنید بدان(هر دم)...

             (که با ایده ی تسلط بر همگان...با دست خود میسازیدشان)

در اثر غضب الهی...

و همان  گرم شدن...

هر روز خطرناک تر از گذشته خواهندشد...

که اگر چاره ای نیندیشید...

فارغ از اراده ی شما...

و بر علیه خودتان اول...

آن چنان خواهند افروخت...

که بی شک...

مهارش...

از عهد ه ی هر بنی بشری خارج خواهد بود!!!!

ببخشیدم...

کلاسم اولست و نمی دانم...

اما...

از شما ملت ها اینبار...

و شما همنوعانم...

خواسته ای دارم...

و هم شما دولتیها و سردمدارانشان...

آری...

از همگان می خواهم امشب...

عاجزانه هم می خواهم...

                               و نه آمرانه...

به شیوه ی دعای توسل خودمان می خواهم...

آری...

می خواهم شما دوستان مجازم را  واسطه کنم...

تا از رهبرانتان بخواهید...

که دیگر بسست...

به انها بگویید...

که این...

یک خواسته است...

خواهش یک مسلمان...

خواهش یک معلم...

خواسته ی یک پدر...

و آرزوی یک ایرانی...

‹‹که دیگر بسست››...

تو...

ای دانش آموز اسپانیایی...

و ای دانشجوی انگلیسی...

ای معلم!

و ای بانوی فهیم آمریکایی !

که اکنون تصمیم گرفته ای خودت باشی...

تو که...

کمترین خواسته ات اینست...

تا از عزت و احترام بر خوردار باشی اینک...

مطمئن باش...

که نیتت خیر است...

و پیروزی از آن توست اینک...

و بیاد داشته باش...

‹‹که خودش››...

در ‹‹کتابش››...

همان معجز آن رسولمان...

که بعضی خود فروخته...

ان ‹‹کتاب مقدس ››را...

دیوانه وار سوزاندند در آن دیارتان!!

و عده ای فقط نظاره کردندآن فعل مردود را...

آری...

او...

در همان کتابش فرمود:

‹‹انتم المفلحون ››. 

پس بگو و بخواه...

که همان یگانه خدای...

یاورت خواهد بود...

و بدان...

آن پدربزرگ پیر قصه های کودکی مان...

بسی امیدوار بود به این خیزشتان...

و این عزیزمان هم...

بنده هم امیدوارم...

تو نیزامیدوار باش...

چون...

از آن پیر جماران...

همان گاه گهواره شنیدم که می گفت :

‹‹ما مامور به فعلیم، نه نتیجه ››

و او خود...

بی گمان...

خوبترین را برایمان رقم خواهد زد...

اگر نیتمان خیر باشد...                                       

*  به خدایتان میسپارم*

پیروز و سر بلند باشیم جملگی...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

با دیدن بعضی رفتارها...

از بعضی آدما...افسوس

گاهی آدم دلش بحال شیطون میسوزه...

همون شیطونی...

که بخاطر سجده نکردنش به اون آدما...

بعد شش هزار سال عبادت...

از اون درجه و مقامش...

اونجوری با خفت هبوط کرد و ...

رانده شد از بهشتش...

مرد حسابی این کاره خب...

این حرفه که تو زدی...؟!!!تعجب

ع ع ع ...

تو کی میخوای خودتو بشناسی...

آخه عزیز من تا کی؟؟؟؟!!!!یه ذرررررره بشین فک کن...

بابا تو دیگه کی هستی...!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

این شخصیت منه...

"معتقدم جواب سلام بچه ها رو نباید داد..."

و از نظر خودم...

این رفتار...

رفتارپسندیده ایه...

من همینجوری ام...

همینجوری هم میمونم...

بدون هیچ تغییری...

جواب سلام بچه ها رو نمیدم...

چون معتقدم...

اگه جواب بدم و به بچه هاتون بخندم...

از ابهت مدیریتم کاسته میشه...خنده

مدیر بعقیده ی من...

باید ابهت داشته باشه تا بتونه به زیر دستاش مدیریت کنه...!!!خنده

و مدیر هم بمونه...!!!مژه

خانم مدیر در ادامه گفت...

اگه با بچه هاتون و زیر دستام گرم بگیرم...

و جواب سلامشونو بدم...

"اونوقت برام تره هم خورد نمیکنن...!!!

پس غرور در مدیریت مدارس ...

از نظر من بد نیست که بماند...

خوب و پسندیده هم هست...

من با همن شیوه...

3 سال مدیر بودم...

و همینو ادامه میدم...

هر کی هم ناراحته دانش آموزشو از هنرستان من ببره یه جای دیگه ..."

اگه هم بخواین از من و شیوه ی مدیریتم انتقاد کنین...

دیگه هیچ جلسه ی انجمنی با اولیا برگزار نمیکنم...تعجبتعجب

و نکرد...افسوسسوالمتفکر

آراء دانش آموزان و اولیا منبع قانع کننده ایست...

از برای تحقیق و...

سنجش رفتار مدیران...

در مدارس...

               (در طول سال فقط 3 جلسه برگزار شد اینجا...!!!!!!!!!!!)

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

زندگی زیر ضربه های چکش سرنوشت...

و در آتش گداخته ی رنج شکل می گیرد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()

 

 

تقدیم به بابای گلممممممممم

روزت مبارک باباروز معلم   www.ma3ta.com

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط حمزه پاینده نظرات ()


Design By : Pichak