داستان کوتاه...(خدا شناسی)

از خواب بیدار شدم!

(البته امروز دیگه خورشید بالا اومده بود)

با صدای گوشخراشی که هر چه سعی کردم بی توجه به ان،کمی بیشتر بخوابم!

اما نتونستم!که نتونستم!

پدر رو دیدم که روی چارپایه ای،زیر بالکن، سر در ورودی خونه،

با یه وسیله ی پرسرو صدا و آزاردهنده که بعدآ فهمیدم اسمش دلره!

داره دیوار رو سوراخ میکنه!

خدایا این چه کاریه سر صبحی!

خلاصه ذهنم که دنبال حل مسئله بود، کاری از پیش نبرد و عقلم به جایی قد نداد !

دلر که صداش قط شد دیدم که بابام، دو تا کلبه ی چوبی کوچولو رو اورد و پیچ کرد به دیوار!

درست روبروی هم،

حالا دیگه فهمیده بودم،

اره لانه ی پرنده ان!

ولی چرا الان؟!

چرا اینجا؟!

گفتم بابایی...باباجون!!

برای چی اینا رو، این موقع صبح اینجا نصب میکنین؟!

حالا نمیشد یه وقت دیگه...

پدرم گفت:

"دخترم!اینا چن روز دیگه میشن لانه ی چار تا پرنده!

که هر روز صبح با جیک جیکشون تو دختر ناز بابا رو از خواب بیدار میکنن و اونوقت دیگه نمازت هیچ وقت قضا نمیشه مث امروز!!!!!!!!

تازه فهمیده بودم که وای خدای من نمازم قضا شده !

دوییدم و وضو گرفتم که ...

راستی بچه ها چرا دو تا لانه؟؟؟؟؟؟؟!!!

چرا روبروی هم؟؟؟؟؟!!!!!!!!

/ 0 نظر / 7 بازدید