دغدغه ی پدربزرگ قصه ها...

آری همراهم...!

از پیر جماران شنیدم که می گفت...

هم به آرزوش...

این گفتن او دیروز...

و اینگونه بزبانی...

 

"خدایا...!

مددی...

تا ز وابستگی رها..."

 که خفت...

همی آورد با خود...

این...

وابستگی اینجا...

 

بگذریم...

 

دیروزیامون میگفتن...

"طرفو به ده راش نمیدادن سراغ کدخدا رو می گرفت..."

 خبحالا خونه ی کدخدا...!

امروزیا چی میگن...؟!

میگن...

طرفو به بانکوک راه نمیدادن...

سراغ تپّه ی هالیوودو می گرفت...

ای باااباااااااا...!

خب خب خبحالا کوه آقا کوه...

اما واسه ما تپه اس اوستای اونا...!

کوه اونیه که هزارتامسجد داره...

اونی که مسجد نداره تپّه هم نیست رفیق...

حالا میخواد هر چی تو دامنش حک بشه...

هالیوود یا غیرهالیوود...

و این نظر کودک گهواره است اینجا...

و می سازیم مسجدها...

هزار هزار...

هم...

به کوهها و...

هم همه دشت ها...(همهمه)

بگذریم...

همگی حاضرن...

یک.

دو..

سه...

*بگین سیب سرخ...

 کلیک....

بعدآ ظاهرش می کنم میارم براتون...

/ 0 نظر / 7 بازدید